تبليغاتX
عزراییل فرشته مقرب خدا
پیک حق برای قبض روح
شاید این اولین سکانس از سناریوی فیلم جناب عزرائیل باشد.

ادامه آن با مشارکت شما شکل خواهد گفت ...



به نام او...
غرب وحشی: آوازه یک کابوی در شهرها پیچیده است. همه از شیوه کشتار او سخن میگویند. قاتل بی رحمی که برای کشتن امان نمی دهد. در و دیوار شهر پر شده از اعلامیه جایزه ای بزرگ برای زنده یا مرده مردی که نام خودش را گذاشته "عزرائیل".

در میان جمعیتی که در مقابل یکی از این اعلامیه ها ایستاده اند و درباره عزرائیل حرف میزنند، مردی میان سال ایستاده است و بی آنکه حرفی بزند اعلامیه را میخواند. او با حرکت چشم چندین بار اعلامیه را از بالا تا پایین میخواند و هربار که به نام عزرائیل برمیخورد، معجونی از خشم و ناراحتی در چهره اش نمایان میشود.

مرد میان سال از میان جمعیت بیرون میزند و به کافه ای در همان نزدیکی میرود. تنها در  گوشه ای مینشیند و منتظر میماند...
پس از حظاتی صاحب بار با پارچ آبی سر میرسد. پارچ آب را روی میز میگذارد و طوری که گویی جمله ای از کتاب مقدس را بخواهد از حفظ بخواند، میگوید: فقط آب میخوری؛ نون و مشروب هم نمیخوری... مثل همیشه...



(فکر می کنید این مرد میان سال کی باشه؟ چه اتفاقاتی در شرف وقوع است؟ ادامه فیلمنامه تنها با مشارکت دوستان عزرائیل نوشته خواهد شد!!! )

هر کدام از دوستان تکه ای از فیلمنامه را بنویسند تا آرزوی جناب عزرائیل محقق شود...(فیلمنامه گروهی یعنی همین دیگه!!!)
+ کتابت شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:28  به قلم جمعی از دوستان  | 

وقتی نظرسنجی را نگاه میکنم...

نمیدونم چطور بعضیا ادعا میکنن از جناب عزرائیل میترسن، بعد سر شوخی رو هم با این عزرائیل مثلاً ترسناک باز میکنن.

هرچی شد، شد! خودتون سر شوخی رو باز کردینو من بی گناهم.ماشالا اونایی که به کمدی رأی داده بودن بعد اومدن تو نظرسنجی و حسابی از طرح کمدیشون دفاع کردن. باشه بابا!! ما تسلیم!!

بنا بر نظر هیأت غیر منصفه دادگاه غیر صالحه، و بنا بر نتایج نظرسنجی انجام شده، حکم نهایی بدین شرح صادر میگردد:

********" کمدی "********

چیزی که حالا احتیاج داریم یه شروع خوبه.........

یا بهتره بگیم یک طرح خوب و جذاب

این مرتبه نظرسنجی رو عوض میکنیم و با توجه به اینکه میخواهیم کمدی بنویسیم، بگید چه جور کمدی ای؟
بعضی بچه ها که طرفدار کمدی بودن از کمدی_وسترن دفاع کرده بودن.(مثل هومن و سید کریم، من هم فکر میکنم فیلمنامه تکی بشه). مهسا هم طرفدار کمدی_عاشقانه بود!

بالاخره یک جورایی میشه که فیلم هم کمدی باشه هم یه چیز دیگه.....
و اما توی دو کلمه حرف حساب باید اینجوری گفت که : فیلمنامه های کمدی اغلب طنز موقعیت هستند و از تناقضات و اتفاقات پارادوکسیکال صحنه برای خنداندن مخاطب استفاده میکنند.
بنابراین کمدی ها معمولاً باید در فضاهای متناقض نما روی دهد تا به خلق صحنه های کمیک بینجامد.

حالا حرف حساب این است که کمدی عزرائیل ما در چه فضایی خلق شود؟
1- کمدی_وسترن
2- کمدی_عاشقانه
3- کمدی_فلسفی،ماورایی


(شرکت در نظرسنجی یادتون نره؛ عزرائیل منتظره!!!)


+ کتابت شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:58  به قلم جمعی از دوستان  | 

در کامنتهای پست قبلی، نظرات قانع کننده نبود؛ (برای همین نظرسنجی بالا رو گذاشتم.)
یعنی تکلیف ما با طرح فیلمنامه معلوم نشد وخب قرار بود فیلمنامۀ جناب عزرائیل را گروهی بنویسیم.
برای همین دوباره از اول شروع میکنیم:

(اول از همه اونهایی که پست قبلی رو نخوندن، برن بخونن)

خلاصه ماجرا این بود که جناب عزرائیل گیر سه پیچ داده بودند که میخواهند وارد سینماتوگراف شوند و ما مأمور شدیم فیلمنامه ای برای حضرت عجل بنویسم....(و البته قرار شد فیلمنامه رو مثلاً گروهی بنویسیم)

اول که گفتیم طرح بدید و یک جورهایی هیچ کس طرحی نداد.

برای همین حالا یک نظرسنجی گذاشتم بالای صفحه که ببینیم اصلاً چه جور فیلمنامه ای بنویسیم؟؟؟؟
یا به تعبیر دیگری در چه ژانری بنویسیم؟؟؟؟

ژانر وحشت یا




فیلم ماورائی

پس نظر خودتان را در نظرسنجی بالای صفحه ثبت کنید و اگر احتمالا نظر خاص دیگری داشتید در کامنتها وارد کنید.
(شرکت در نظرسنجی یادتون نره؛ عزرائیل منتظره!!!)
+ کتابت شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:10  به قلم جمعی از دوستان  | 

عزرائیل دو هفته ای صبر کرد به احترام تمام کسانی که گاهی برای کسی آرزوی مرگ میکنند.

و حالا لیست سفارشات رسیده را در اینجا بخوانید.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و اما بعد...

در همين دو هفته اي كه پستي نداشتم، با جناب عزرائيل به تفريح و سرگرمي مشغول بوديم و از قضا يكبار از دستمان در رفت به ايشان پيشنهاد كردم به سينما برويم. رفتيم. و اي كاش نرفته بوديم چون جناب عزرائيل خان حسابي از فيلم خوششان آمد و ميخواست يكبار براي كشتن(قبض روح) بدمن(نقش منفي) فيلم، به داخل پرده سينما برود كه خوشبختانه به خاطر ماهيت غير مادي ايشان، آسيبي به پرده سينما وارد نشد.
اما بعد از توضيحات مكرر من درباره سينما و نحوه ورود به آن عوالم، وي از من خواست كه ترتيب ورودشان را به اين عالم جذاب بدهم.
حالا میخواهم با کمک شما در این وبلاگ داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه ای گروهی درباره عزائیل بنویسم تا پاي ايشان را به سينما توگراف باز كنيم.(خودمونيم ياد ناصرالدين شاه آكتور سينما افتادم)


و شما كه بهتر از من ميدانيد هر اثر دراماتیکی با یک ایده، طرح یا پیرنگ آغاز میشود.

پس اینبار آستین بالا بزنید و ایده ها یا طرحهای پیشنهادیتان را بنویسید و هرچه در چنته دارید رو کنید!
با نظر خودتان هم بهترین ایده را انتخاب میکنیم و ... پای عزرائیل را به سینما باز میکنیم.

به عنوان پیشنهاد چندین وضعیت را برای رسیدن به ایده های جذاب، در ادامه مطلب آورده ام که بهتر است ببینید.




ادامه مطلب
+ کتابت شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:38  به قلم جمعی از دوستان  | 

سلام به همه دوستان عزرائیل و ممنون ازهمه برو بچی که سال نو را به عزرائیل تبریک گفتن.
چند تا از پیامهای تببریک زیبای بچه ها را گذاشتم که صفا کنید:

محمد:
امیدوارم سال 87 یکی از کم کارترین سال های کاریتان باشد ... .
به امید روزی که همدیگر را ملاقات خواهیم کرد .

مهدی مظلومی:
"ایشالا سال خوبی داشته باشی . یک سال دیگه به وعده ی دیدار مقرر شدمون نزدیک شدیم ... امیدوارم 87 سالی باشه که با بعضیا قرار بذاری ، بعضیا که دیگه زمین و آدماش از دستشون خسته شدن ؛ خودت خوب می دونی کیو می گم ، غیر از تو هم لازم نیست کسی بدونه . پرصلابت تر در انجام وظیفه ات باشی ای مقرب خدا . یاعلی".

رضا:
من هم به نوبه ی خودم سال نو خورشیدی رو به جناب عزرایل تبریک عرض می کنم.

شب زده:
با عرض تبريكات خالصانه به زباني صميمانه از زبان اين دوست حقيرانه به آن ساحت مقدسانه و به خدمت اربابي اجل نامانه ...

Max:
برای ایشون همیشه عید هست چون مرتکب گناه نمیشن پس خودشون مبارک و خجسته هستن .


سفارش برای عزرائیل:

اما جناب عزرائیل اعلام کردند که تا پایان تعطیلات نوروزی چیزی نمانده و ایشان باید هرچه زودتر کارشان را به طور رسمی در سال جدید آغاز کنند.
از آتجایی که جناب عزرائیل فهرست قربانیان خود را در همان ابتدای سال در سررسیدشان یادداشت میکنند تا چیزی از قلم نیفتد، اگر کسی سفارش کار برای جناب عزرائیل دارد نهایتاً در همین هفته اعلام کند تا آن را در لیست برنامه های سالانه خود قرار دهد.

در ضمن در پست بعدی آماری از سفارشات رسیده برای جناب عزرائیل تهیه میکنم تا معلوم شود نام چه کسانی بیش از همه به جناب عزرائیل پیشنهاد شده است...

فکر میکنید چه کسی بیشترین رأی را در این انتخابات بیاورد؟؟؟

برای دیدن لیست سفارشات خودم به جناب عزرائیل به ادامه مطلب بروید!


ادامه مطلب
+ کتابت شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:31  به قلم جمعی از دوستان  | 

و سلامی دیگر ...

سلامی نو و پر از تبریک به خاطر سال نو ... با آرزوی سالی سرشار از زندگی و جاودانگی و مملو از نوآوری و شکوفایی برای همتون...

خلاصه عید همگی بادا مبارک...

ممنون از همه بچه هایی که دور کرسی بحث ما نشستن و با حرفای قشنگشون به دوستاشون محبت کردن.

 

ممنون از سامان با نامه ای که برامون خواند و محمد نادری با روایت زیبایش، که ما را در چند تجربه و نوع نگاه به مرگ شریک کردند.

همه ما میدونیم که جناب عزرائیل، یک فرشته است که از طرف خدا مأموریت یافته جان انسانها را بگیرد. والبته این مأموریت تنها درباره انسانها نیست. جناب ملک الموت جان جنیان و حتی ملائکه و فرشتگان را هم میگیرد. تا جایی که در تمام گیتی تنها او باقی میماند و خدا ...

در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است : همه اهل زمین میمیرند به طوری که احدی در آن زنده نمیماند مگر ملک الموت و حاملان عرش و حبرائیل و میکائیل. پس عزرائیل آمده در مقابل پروردگار می ایستد، خداوند در حالی که از همه چیز آگاه است از او میپرسد: چه کسی زنده مانده است؟

فرشته مقرب خدا میگوید: پروردگارا !بجز من، حاملان عرش و جبرائیل و میکائیل دیگر کسی زنده نمانده است.

 

پس هنگامی که جبرائیل و میکائیل هم میمیرند، خداوند به عزرائیل میفرماید: به حاملان عرش بگو که بمیرند.

همگی آنها نیز میمیرند. سپس عزرائیل غمگین و ناراحت و سرافکنده در مقابل خداوند می ایستد. خداوند از او میپرسد: ای عزرائیل دیگر چه کسی زنده مانده است؟

جناب عزرائیل آرام و غمگین پاسخ میدهد: خداوندا! بجز من کس دیگری باقی نمانده است.

 

پس آنگاه خداوند ملک الموت را خطاب قرار داده و به او میگوید:

" ای ملک الموت بمیر!!! "

پس ملک الموت هم میمیرد.

 

سپس خداوند بلند مرتبه و بزرگ به زمین و آسمان میفرماید: کجا هستند آنهایی که ادعا میکردند برای من شریکی هست؟ کجا هستند آنهایی که با من خدای دیگری قرار میدادند؟

 

و من اگر جای خدا بودم باز میپرسیدم کجا هستند آنهایی که گمان می کردند برای همیشه زنده خواهند بود و مرگ هرگز گریبانشان را نخواهد گرفت؟ و کجا هستند آنهایی که دنیا را جولانگه همیشگی تاخت و تاز خود می پنداشتند؟

 

پس اونایی که از عزرائیل میترسیدن، بهتره دیگه نترسن؛ چون مرگ حقی است که همه دچارش میشوند، حتی جناب عزرائیل...

 

در جلد 2 عیون اخبارالرضا صفحه 32 آمده است که رسول خدا (ص) فرمود: هنگامی که روز قیامت می شود، خداوند عزوجل به ملک الموت می فرماید: ای ملک الموت به عزت و جلال و مقامم سوگند طعم مرگ را به تو خواهم چشاند، همچنانکه به بنده هایم چشاندم.

 

حالا میخواهیم سال نو را به مأمور مرگمان که خودش نیز محکوم به مرگ است تبریک بگوییم!!!

به نظر شما چگونه باید به پیک مرگمان تبریک بگوییم؟؟؟

با چه جمله ای؟ یا با چه هدیه ای؟

 

مطمئن باش نظر تو برای همه دوستانت مهم و جالب توجه خواهد بود.

ما را از ایده های جذابت محروم نکن و بهره مند ساز!!!!

+ کتابت شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:57  به قلم جمعی از دوستان  | 

سلام.
سلامی به رسم سلامتی.
 و سلامتی یعنی زندگی بهتر و در آخر یک مرگ بهتر.
و من سلامتی را همان مرگ سالم و راحت و زیبا میدانم که بی شک در پی یک زندگی سالم پدید خواهد آمد.
پس دوباره سلام و دوباره سلام ،
و سلامی دوباره برای آغازی دیگر...

و این یک شروع دوباره است.

یکبار دیگر از خود می پرسیم عزرائیل کیست؟ و یا چیست؟

کسی که مرا از خودم جدا میکند و تو را از تو .
 و کسی که شاید مرا از تو جدا کند و شاید تو را از من.

 اما در این وبخانه، همین فرشته مقرب خدا، عزرائیل است که ما را به هم میرساند و ساعتی در کنار هم مینشاند.
درباره عزرائیل چه میدانیم؟ کتابها، حکایتها گفته اند و سینه ها قصه های بسیاری از درازنای تاریخ به ما رسانده اند. اما ما چه میدانیم؟
 میخواهیم در این خانه دور کرسی comment بنشینیم و هر که هرچه میداند از قصه و خاطره برای بقیه تعریف کند.
 Let,s share our story about dead angel

میخواهیم یکدیگر را میهمان داستان های خود از فرشته مرگ کنیم.
+ کتابت شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:39  به قلم جمعی از دوستان  | 

حضرت داود(ع) از پيامبران بزرگ بود. از امام باقر(ع) نقل شده جواني بدقيافه مدتي طولاني، هر روز نزد داود(ع) مي‌آمد و در مجلس او مي‌نشست، و نشستن او در حضور داود(ع) هم به طول مي­كشيد و هم سكوت مي‌كرد، و مدت طولاني، سخن نمي‌گفت: روزي عزرائيل(ع) به مجلس داود(ع) آمد. داود(ع) ديد عزرائيل با نظر تند به آن جوان مي‌نگرد. به عزرائيل فرمود: چرا به اين جوان با نظر دقيق و تند مي‌نگري؟! عزرائيل عرض كرد: از طرف خدا مأمور قبض روح اين جوان هستم، و بعد از هفت روز، اين جوان را در همين مكان قبض روح مي‌كنم.

وقتي داود(ع) اين موضوع را شنيد، دلش به حال آن جوان سوخت، به او فرمود: ‌اي جوان، آيا زن داري؟.

او گفت نه.

داود(ع) براي يكي از بزرگان بني‌اسرائيل ـ كه داراي دختر بود ـ نامه‌اي نوشت و در آن نامه سفارش كرد كه دخترت را به عقد ازدواج اين جوان درآور، سپس نامه را به آن جوان داد و مخارج ازدواج را نيز به او پرداخت و فرمود برو بعد از هفت روز (يعني روز هشتم) به اينجا بيا.

جوان رفت و ازدواج كرد و پس از هفت روز به منزل داود(ع) آمد، داود(ع) پرسيد: آيا در اين چند روز به تو خوش گذشت؟.

جوان عرض كرد: آري، هرگز اين­گونه از نعمت الهي بهره­مند نشده بودم آن روز كه بنا بود عزرائيل به منزل داود(ع) براي قبض روح آن جوان بيايد، نيامد، داود(ع) به او گفت برو بعد از هفت روز به اينجا بيا، او رفت و بعد از هفت روز آمد، و روز هشتم در منزل داود(ع) بود، ولي باز عزرائيل نيامد، و او به خانه­اش رفت و هشت بار اين آمد و شد تكرار شد، در هشتمين بار، عزرائيل به خانه داود(ع) آمد، در حالي­كه آن جوان در محضر داود(ع) بود.

داود(ع) از عزرائيل پرسيد " چرا به وعده عمل نكردي، و چندين هفت روز گذشت و به اينجا نيامدي؟! ".

عزرائيل گفت: ‌اي داود! خداوند به­خاطر رحم و دلسوزي تو نسبت به اين جوان، به وي ترحم كرد، و سي سال ديگر بر عمر او افزود.

(بحارالانوار، ج 4، ص 11)

 

+ کتابت شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:12  به قلم جمعی از دوستان  | 

يكي از علماي رباني نقل مي‌كرد: در ايام تحصیل دوستي داشتم كه ساعتي داشت و بسيار آن را دوست مي‌داشت، همواره در ياد آن بود كه گم نشود و آسيبي به آن نرسد. او بيمار شد و بر اثر بيماري آنچنان حالش بد شد كه حالت احتضار و جان دادن پيدا كرد، در اين ميان يكي از علما در آنجا حاضر بود و او را تلقين مي‌داد و مي‌گفت: بگو لا الهُ الا الله، او در جواب مي‌گفت: «نشكن نمي‌گويم».

 ما تعجب كرديم كه چرا او به جاي ذكر خدا مي‌گويد: نشكن نمي‌گويم. همچنان اين معما براي ما بدون حل ماند، تا اينكه حال آن دوست بيمارم‌اندكي خوب شد و من از او پرسيدم: اين چه حالي بود كه پيدا كردي ما مي‌گفتيم بگو: لا اله الا الله، تو در جواب مي‌گفتي: نشكن نمي‌گويم.

 او گفت: اول آن ساعت را بياوريد تا بشكنم، آن را آوردند و شكست. سپس گفت: من علاقه و دلبستگي خاصي به اين ساعت داشتم. هنگام احتضار شما مي‌گفتيد: بگو، لا اله الا الله، شخصي (شيطان) را ديدم كه همان ساعت را در يك دست خود گرفته و با دست ديگر چكشي بالاي آن ساعت نگه داشته و مي‌گويد: اگر بگويي لا اله الا الله، اين ساعت را مي‌شكنم من هم به خاطر علاقه زيادي كه به ساعت داشتم، مي‌گفتم: ساعت را نشكن، من لا اله الا الله نمي‌گويم!

+ کتابت شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:10  به قلم جمعی از دوستان  | 

نقل شده است كه شخص صالحي از علماي نجف مريض شد، وقتي به عيادتش رفتند در حال جان دادن بود، ازاين­رو، شهادتين را به وي تلقين كردند. در جواب گفت: اين اول كلام است كه بايد ثابت شود (آيا صحيح است يا خير، لذا در گفتن آن از روي اعتقاد شك و ترديد نمود)، در مرتبه دوم و سوم كه به او تلقين كردند، صورت خود را برگردانيد، باعث تعجب حاضرين شد. از قضا بعد از چندي بهبودي و سلامت خود را باز يافت. لذا نزد او آمده و علت اعراض و نگفتن شهادتين را پرسيدند. گفت: من مبلغ پنج تومان به كسي قرض داده بودم و سند آن را در ميان اين صندوقچه گذاشتم، هر وقت به من مي‌گفتيد شهادتين بگو، مي‌ديدم مرد محاسن سفيدي در كنار صندوقچه ايستاده و مي‌گويد: اگر اين كلمه را بگويي سند (طلب پولت) را بيرون مي‌آورم و آتش مي‌زنم. من براي اينكه سند را آتش نزند كلمه شهادتين را به زبان جاري نمي‌كردم تا اينكه خداوند به من تفضّل نمود و حالم بهتر شد. فوراً دستور دادم كه سند را پاره كردند كه دلم متوجه به آن نباشد، تا شيطان به واسطه آن سند مرا از شهادتين مانع نگردد. (و به وسيله اين دلبستگي به شك و شرك و كفر، ايمان و اعتقادم را نابود نكند و مرا به هلاكت نرساند).

(داستان و راستان، ج 5، ص 119، داستان 62)

+ کتابت شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:9  به قلم جمعی از دوستان  | 

روزي دوستان يحيي بن معاذ، از هر دري سخني مي‌گفتند و يحيي، مي‌شنيد و هيچ نمي‌گفت. يكي از آن ميان گفت: دنيا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است، به جوي نيرزد.

آن يكي مي‌گفت خوش بودي جهان گر نبودي پاي مرگ‌اندر ميان

يحيي به سخن آمد و گفت: خطا گفتيد. اگر مرگ نبود، دنيا به هيچ نمي‌ارزيد. گفتند: چرا؟ گفت: مرگ، پلي است كه دوست را به دوست مي‌رساند.كسي خواهد كه تا ابد در فراق باشد و روي دوست نبيند؟ حسرت مردگان آن نيست كه مرده‌اند؛ حسرتشان آن است كه زاد با خود نياورده‌اند. مرگ، تو را از چاهي، به صحرا مي‌اندازد و از تنگنايي به فراخي. آغاز است، نه پايان ؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام.

(حكايت پارسايان).

+ کتابت شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:7  به قلم جمعی از دوستان  | 

روایت است كه ابراهيم(ع) گفت: ملك الموت را كه: «مي‌خواهم تا تو را در آن صورت كه جان گناه­كاران فرا ستاني ببينم.» گفت: طاقت نداري. گفت: چاره نيست. خويشتن را در آن صورت به وي نمود؛ شخصي ديد سياه و گنده و موي­ها برخاسته و جامه سياه پوشيده و دود و آتش از بيني و دهان وي بيرون مي‌آمد. ابراهيم(ع) بيفتاد و از هوش بشد. چون با عقل آمد، ملك الموت با صورت خويش شده بود. گفت: «يا ملك الموت! اگر عاصي بيش از صورت تو نخواهد ديد بسنده است».

 

و بِدان كه مطيعان از اين هول رسته باشند كه وي را بر نيكوتر صورتي ببينند، چنان­كه اگر هيچ كس هيچ راحت نخواهد ديد مگر جمال و صورت وي، كفايت بود.

+ کتابت شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:36  به قلم جمعی از دوستان  | 

حضرت هود(ع) در زمان پادشاهي شداد بود و پيوسته او را دعوت به ايمان مي¬کرد. روزي شداد گفت: اگر من ايمان بياورم، خداوند به من چه خواهد داد؟ هود گفت: جايگاه تو را در بهشت برين قرار مي¬دهد و زندگاني جاويد به تو خواهد داد. شداد اوصاف بهشت را از هود پرسيد. آن حضرت شمه‌اي از خصوصيات بهشت برايش بيان نمود. شداد گفت: اينکه چيزي نيست، من خود مي¬توانم بهشتي بهتر از آنچه تو گفتي تهيه نمايم.

از اين¬رو درصدد ساختمان شهري برآمد که شبيه بهشت برين باشد. يک نفر پيش ضحاک تازي که خواهرزاده او بود فرستاد و در آن زمان ضحاک بر مملکت جمشيد (ايران) حکومت مي¬کرد و از او خواست هر چه طلا و نقره مي¬تواند فراهم سازد ضحاک بنا به دستور شداد هر چه توانست زر و زيور تهيه نمود و به شام فرستاد. شداد به اطراف مملکت خويش نيز اشخاصي فرستاد و در تهيه طلا و نقره و جواهر و مشک و عنبر جديت فراوان نمود و استادان و مهندسين ماهر براي ساختمان شهر بهشتي آماده کرد و در اطراف شام محلي را که از نظر آب و هوا بي¬مانند بود، انتخاب نمود. ديوار آن شهر را دستور داد با بهترين اسلوب بسازند و در ميان آن قصري از طلا و نقره به وجود آوردند و ديوارهاي آن را به جواهر و گوهرهاي گران¬قيمت بيارايند و در کف جوي¬هاي روان آن شهر به جاي ريگ و سنگ¬ريزه جواهر بريزند و درختهايي از طلا ساختند که بر شاخه¬هاي آنها مشک و عنبر آويخته بود و هروقت باد مي¬وزيد بوي خوشي از آن درخت¬ها منتشر مي¬شد.

گفته‌اند دوازده هزار کنگره از طلا که به ياقوت و گوهرها آراسته بود بر گرد قصر او ساختند و پانصد سرهنگ داشت که براي هر يک فراخور مقامش در اطراف قصر کوشک بلند مناسب با آن قصر تهيه نمودند، در بهشت مصنوعي خود جاي داد و از هر نظر وسائل استراحت و عيش را فراهم کرد. در مدت پانصد سال هر چه سيم و زر و قدرت بود براي ايجاد آن شهر به¬کار برده شد تا اينکه به شداد خبر دادند آن بهشت که دستور داده بوديد آماده گرديد.

شداد در «حضر موت» به سر مي‌برد. پس از اطلاع با لشگري فراوان براي ديدن آن شهر حرکت کرد. چون به يک منزلي شهر رسيد، آهويي به چشمش خورد که پاهايش از نقره و شاخه¬هايش از طلا بود، از ديدن چنين آهويي در شگفت شد و اسب از پي او بتاخت تا از لشگر خود جدا گرديد.

ناگاه در ميان بيابان سواري مهيب و وحشت¬آور پيش او آمد و گفت: ‌اي شداد خيال کردي با اين عمارت که ساختي از مرگ محفوظ مي¬ماني؟ از اين سخن لرزه بر تن شداد افتاد. گفت تو کيستي ؟ جواب داد من ملک-الموتم. پرسيد: به من چه کار داري و در اين بيابان چرا مزاحم من شده‌اي؟ عزرائيل گفت: براي گرفتن جان تو آمده‌ام. شداد التماس کرد که مهلت بده يک بار باغ و بستان خود را ببينم آن¬گاه هر چه مي‌خواهي بکن. عزرائيل گفت: به من اين اجازه را نداده‌اند و در آن¬حال شداد از اسب در غلطيد و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگر او با بلايي آسماني از ميان رفتند و آرزوي ديدار بهشت را به گورستان برد.

 

+ کتابت شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:8  به قلم جمعی از دوستان  | 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنيم

 

+ کتابت شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:8  به قلم جمعی از دوستان  | 

بيماري، بارها به سراغش آمده بود و عرصه را بر او تنگ كرده بود. گويي، اين درد نمي‏خواست او را رها كند. مي‏خواست به گونه‏اي از اين بيماري فرار كند، بي‏آنكه فكر مرگ به خاطرش خطور و فرشته مرگ را ملاقات كند. امّا تا بدان لحظه، اذن قبض روحش به ملك مقرّب (عزراييل) نرسيده بود. تا اينكه، ملك مقرب اين اذن را از سوي پروردگار دريافت مي‏كند. و غافل‏گيرانه از راه مي‏رسد. بيمار به عزراييل اعتراض و از اين بي‏خبري شكايت مي‏كند. او به عزراييل مي‏گويد: "من تصور مي‏كردم كه آمدنت را خبر مي‏دهي تا ما خود را براي اين سفر مهم و خطير آماده و مهيا كنيم.

عزراييل به او پاسخ مي‏دهد: "اي بنده بي‏خبر! ما نزديك بودن مرگت را به تو خبر داديم و چه بسيار رسولان و پيامبران فرستاده شدند تا مرگ را به بندگان هشدار دهند، امّا تو از همه نشانه‏ها، با بي‏اعتنايي گذشتي. در خواب غفلت فرو رفتي و وجود مرگ را (كه مرحله تازه‏اي از زندگي است) از ياد بردي. تو گوش‏هايت را به روي زنگ خطرهايي كه برايت به صدا در مي‏آمد كه همان دردها و رنج‏ها بود، بستي. من آخرين پيك هستم كه تو آن را غافل‏گيرانه مي‏داني. فرصت تمام است، پس چه خوش است لحظه‏اي كه دعوت پروردگارت را با طيب خاطر اجابت كني." بيمار بي‏دست و پا مي‏شود و شروع به تلاش براي زندگي دوباره مي‏كند، امّا ثمربخش واقع نمي‏شود. عزراييل مأموريت خود را انجام مي‏دهد تا عذري در پيشگاه خدا نداشته باشد. او بيمار را قبض روح مي‏كند. صداي شيون و زاري بلند مي‏شود، اما فايده‏اي ندارد. ملك الموت صدا مي‏زند: "چرا بيهوده فرياد مي‏كنيد و اشك مي‏ريزيد؟ به خدا سوگند كه پيمانه عمر اين انسان به پايان رسيده بود. او به دعوت پروردگارش لبيك گفت. شما به حال خود گريه كنيد، زيرا بار ديگر من به ميان يكي ديگر از شما خواهم آمد، تا زماني كه هيچ يك از شما باقي نمانيد.

+ کتابت شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:7  به قلم جمعی از دوستان  | 

"چگونه ممكن است كه ملك الموت، جان هزاران انسان را كه مرگشان فرا رسيده باشد، در اثر زلزله، سيل و... يكجا بگيرد و در يك لحظه همه را قبض روح كند؟ او كه يك نفر بيشتر نيست"!

اين سئوالي بود كه ذهن يكي از ياران امام صادق‏عليه السلام را به خود مشغول كرده و در پي پاسخ آن بود.

پيش از آن‏كه نزد امام صادق‏عليه السلام برود، با يكي از شاگردان امام‏عليه السلام روبه‏رو شد و مقصد خود را بيان كرد و پرسش خود را با او مطرح كرد.

او در پاسخ گفت: "ملك‏الموت عده بي‏شماري اعوان و انصار دارد كه با قوه و اراده او به قبض روح هزاران انسان در يك لحظه مشغولند. هم‏چنين، فرشته، موجود مادي نيست كه با مشغول شدن براي گرفتن جان كسي، از كس ديگر باز ماند. اگر بخواهيم چگو گي قبض روح ملك الموت را از هزاران انسان، در آن واحد در قالب تمثيل بيان كنيم، ذكر اين حديث از امام صادق‏عليه السلام بسيار راه گشاست؛ امام صادق‏عليه السلام فرمود: به ملك الموت گفته شد چگونه ارواح را قبض روح مي‏كني، در حالي كه بعضي از آنها در همان لحظه در مشرق هستند و برخي در مغرب؟

گفت: آنها را مي‏خوانم، آن‏گاه دعوت مرا اجابت مي‏كنند. تمام دنيا نزد من مانند يك كاسه در نزدِ يكي از شماست. از هر كجايش بخواهيد تناول كنيد، در دسترس شماست. دنيا نزد من مانند يك سكه در كف يكي از شماست. هر طور كه بخواهيد آن را مي‏چرخانيد.

مردِ مسلمان، وقتي اين مطالب را از زبان شاگرد امام صادق‏عليه السلام شنيد، قانع شد و از او تشكر كرد، امّا به راه خود براي ديدار امام صادق‏عليه السلام ادامه داد و با امام‏عليه السلام ديدار كرد. آن روز احساس كرد روز خوبي را پشت سر گذاشته است و خشنود به خانه بازگشت.

 

+ کتابت شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:6  به قلم جمعی از دوستان  | 

صداي ناله و شيون از آن خانه شنيده مي‏شد. مردمي كه از آن‏جا عبور مي‏كردند، درمي‏يافتند كه اهل آن خانه بسيار ناراحت هستند. عده‏اي نيز در خانه جمع شده بودند و براي مرد مسلمان، قرآن تلاوت مي‏كردند و براي آمرزش وي، به درگاه خداوند دست دعا دراز كرده بودند. به‏راستي آيا اين مرد بيمار بود كه اطرافيانش تا اين حد نگران او بودند و يا اين‏كه مشكل ديگري برايش پيش آمده بود؟

آن مرد در حالت احتضار بود و با مرگ دست و پنجه نرم مي‏كرد. بستر او را رو به قبله گذاشته بودند. خويشان او هر چه‏قدر تلاش كردند كه او عبارت "لا اله الاّ اللَّه" را بر زبان بياورد، موفق نشدند. اين مسأله براي آنان سخت نگران كننده بود، زيرا آن مرد، مسلماني بود كه كارهاي نيك فراوان انجام داده بود. حال برايشان باور كردني نبود كه ببينند چنين شخصي قادر نيست نام خدا را بر زبان بياورد و كافر از دنيا برود. یکی از اطرافيان گفت: "بهتر است رسول خداصلي الله عليه وآله را بر بالين او بياوريم." سراسيمه خود را به خانه پيامبرصلي الله عليه و آله رساندند. مدتي بعد، آن حضرت كنار بستر مرد حاضر شد. پيامبرصلي الله عليه وآله از او خواست عبارت "لا اله الا اللّه" را بگويد، امّا مرد قادر نبود زبانش را در دهان حركت دهد و كلمات را بريده مي‏گفت. پيامبرصلي الله عليه وآله با دقت به مرد نگاه كرد و پس از مدتي فرمود: "چه مي‏بيني؟" مرد گفت: "دو نفر سياه چهره وحشتناك مي‏بينم كه وارد شده‏اند و مي‏خواهند جانم را بگيرند. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: "مادر اين مرد كجاست؟ او از دستش ناراضي است. رضايت مادر لازم است تا او بتواند كلمه توحيد را بر زبان بياورد." مادرش آوردند. مادرش را آوردند. پيامبرصلي الله عليه وآله به سختي توانست مادر را راضي كند. در همين حال رسول خداصلي الله عليه وآله رو به مرد كرد و فرمود: بگو "لا اله الا اللَّه" اين‏بار، او توانست كلمه توحيد را بگويد. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: "بگو اي خداوندي كه كم را مي‏پذيري و عصيان و گناه بسيار را مي‏بخشي، عبادت كم را از من قبول كن و گناه بسيار مرا عفو كن. تويي بخشنده و آمرزنده." او تمامي اين سخنان را به راحتي بر زبان آورد.

پس از آن‏كه كلمات را تكرار كرد، پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: "حال چه مي‏بيني؟"

- آن دو سياه روي دور شدند و اكنون، دو نفر به من نزديك شدند كه چهره‏اي زيبا و نوراني دارند. آنان مي‏خواهند جانم را بگيرند."

و همان لحظه از دنيا رفت.

+ کتابت شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:6  به قلم جمعی از دوستان  | 

از پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله شنيده بود كه لحظات جان كندن، لحظات سخت و پر از رنجي است. نمي‏خواست، زياد به آن لحظات بينديشد و روحش را آزرده سازد، امّا تلاش او در محو اين خيالات بي‏نتيجه بود؛ به‏ويژه آن‏كه همان روز، جان كندن يكي از نزديكانش را مشاهده كرده و آه و فغان و ناله‏هاي جانسوز او را به چشم ديده بود. نمي‏توانست از كنار اين صحنه‏ها و خيالات، به راحتي بگذرد و شب، به راحتي سر به بالين بگذارد. به سختي، ساعتي خواب، ديدگان او را فرو بست؛ امّا كابوس به سراغش آمد. در خواب ديد كه بدن او را تكه تكه مي‏برند و او از شدت درد به خود مي‏نالد و گريه مي‏كند. از خواب پريد، امّا ديگر نتوانست بخوابد و تا صبح بيدار بود. تصميم گرفت هنگام روز، نزد امام صادق‏عليه السلام برود تا با سخنان او كمي آرام بگيرد.

صبح زود، نزد امام صادق‏عليه السلام رفت و گفت: "شنيده‏ام كه مي‏گويند، سكرات مرگ سخت‏تر از كنده شدن گوشت از بدن و از نظر سنگيني، بسي دردناك‏تر از گرديدن سنگ آسياب در حدقه‏هاي چشم است".

حضرت، سري تكان داد و فرمود: "آري! اين ماجرا بر سر بعضي از كافران و فاجران مي‏آيد. آيا نمي‏بيني حالت بعضي از آنها را به هنگام مرگ و جان كندنشان كه چه‏طور دچار اين شدايد هستند؟ و اين را بدانيد كه اين عذاب، عذابي است كه از عذاب دنیا شديدتر است، نه از عذاب قيامت".

مرد مسلمان گفت: "سئوال ديگري نيز دارم چگونه گاهي كافري را در حال مرگ مي‏بينيم كه جان كندن برايش آسان است و در اين حال، مي‏خندد و سخن مي‏گويد و بعضي از مؤمنان نيز اين‏گونه‏اند، اما بعضي از مؤمنان، در حين مرگ دچار شدايد و سَكَرات مرگ مي‏گردند؟"

امام‏عليه السلام حرف او را تأييد كرد و فرمود: "علت راحتي مؤمن به هنگام مرگ، اين است كه او مؤمني است پاك و سبك‏بال كه از همين لحظه، ثواب اعمال نيك خود را دريافت مي‏كند. مؤمناني هستند كه به علت گناه، دچار سكرات و شدايد جان دادن مي‏شوند و همين سختي، آنها را از گناه پاك مي‏كند. براي دريافت ثواب اعمالشان پاك و پاكيزه مي‏گردند؛ امّا علت سهولت و آساني جان سپردن كافر اين است كه او در دنيا كارهاي خوبي انجام داده و خداوند هم به عنوان پاداش آن كارها، عذاب جان كندن را از او برداشته است تا براي دريافت عذاب‏هاي بعدي عذري نداشته باشد و امّا كافري كه در حين مرگ دچار سكرات مي‏گردد، آن كافري است كه پس از دريافت پاداش خوبي‏هاي خود در دنيا، عذاب او از همان لحظه جان‏سپاري آغاز مي‏شود. اين بدان دليل است كه خداوند، عادل است و به هيچ وجه ستم روا نمي‏دارد

+ کتابت شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:5  به قلم جمعی از دوستان  | 

مرهمي آوردند و بر چشم پر از درد او گذاشتند. شايد از دردش كاسته شود و آه و ناله‏اش فروكش نمايد، امّا فايده‏اي نداشت. او مقاوم‏تر از اين بود كه با هر دردي بنالد و جزع و فزع نمايد، امّا اين، با ديگر دردها متفاوت بود و قابل تحمل نيز نبود.

اين خبر به گوش رسول خداصلي الله عليه وآله رسيد. از ديگر كارهايش دست كشيد و خود را به بالين بيمار رساند. علي‏عليه السلام تا چشمش به پيامبرصلي الله عليه وآله افتاد، از جا برخاست و به احترام رسول خداصلي الله عليه وآله، نشست و سلام كرد. پيامبرصلي الله عليه وآله نيز به او پاسخ داد و فرمود: "علي جان! چه شده؟ مي‏بينم چشم‏هايت را بسته‏اي، آيا از درد بي‏تابي مي‏كني؟"

- آري، يا رسول اللَّه، در عمرم، هرگز به چنين دردي گرفتار نشده بودم."

پيامبرصلي الله عليه وآله خواست مرهم ابدي بر دل و جان علي‏عليه السلام بگذارد و درد او را تنها با يك سخن تسكين دهد. دست بر شانه علي گذاشت و فرمود: "علي جان! بدان ملك الموت، هنگامي كه براي قبض روح كافر مي‏آيد، همراهش ميله‏اي گداخته از آتش است كه به وسيله آن قبض روحش مي‏نمايد و (اين درد به قدري شديد است كه) جهنم به فغان مي‏آيد".

علي‏عليه السلام تا اين سخن را شنيد، متأثر شد و ناگهان از جا برخاست و به پيامبرصلي الله عليه وآله عرض كرد: "يا رسول اللَّه‏صلي الله عليه وآله، بار ديگر سخنتان را تكرار كنيد، (چه خبر دهشتناكي) من با شنيدن اين خبر دردم را فراموش كردم".

آن حضرت، نتوانست نگراني خود را پنهان كند و از پيامبرصلي الله عليه وآله پرسيد: "آيا از مسلمانان، كسي به چنين عذابي گرفتار مي‏شود؟"

پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله سرش را پايين آورد و با ناراحتي فرمود:

 آري! حاكم ستمگر، كسي كه به ستم، مال يتيم را بخورد و كسي كه شهادت دروغ بدهد

عده‏اي كه آنجا نشسته بودند و يا براي عيادت از علي‏عليه السلام در آن مكان جمع شده بودند، با شنيدن اين سخنانِ تكان دهنده به فكر فرو رفتند و با رفتن پيامبرصلي الله عليه وآله آنها نيز متفرق شدند و از آن پس، بيشتر به ياد مرگ بودند
+ کتابت شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:5  به قلم جمعی از دوستان  | 

خستگي و تشنگي، مأمون و لشكريانش را بي‏تاب كرده بود. آنان از ميدان جنگ باز مي‏گشتند و ديگر توان رفتن نداشتند. امّا ناگهان كسي از ميان لشكريان فرياد زد: "آب، آب" مأمون با اسب تاخت و خود را به چشمه آبي كه در ميان شكاف كوهي بود، رساند. آب چشمه زلال و گوارا بود. مأمون مقداري از آن آب نوشيد و لشكريان نيز از آب چشمه نوشيدند، ناگهان ماهي بزرگي روي آب آمد. مأمون دستور داد كه ماهي را بگيرند و براي او كباب كنند. خواسته او انجام شد ماهي را نزدش آوردند. آن ماهي تكاني خورد و مقداري آب بر سر و سينه مأمون پاشيد. مأمون گفت: "همين الان آن را كباب كنيد و برايم بياوريد".

امّا هنوز آن ماهي كباب نشده بود كه لرزه‏اي بر اندام خليفه افتاد، به طوري كه قادر نبود حركت كند. براي رفع سرما، به سرعت اطرافيان او را با جامه‏هاي زياد پوشانده و گرم كردند، امّا بي‏فايده بود. مأمون از شدت سرما فرياد مي‏كشيد. آتشي برافروختند، ولي بي‏تأثير بود. ماهي آماده شد، نزد او آوردند. امّا قادر به خوردنش نبود. اطرافيانش سراسيمه، پزشك مخصوص خليفه را بر بالينش آوردند تا علت لرزش را بيابد و او را درمان كند امّا از دست او نيز كاري ساخته نبود، زيرا بيماري برايش ناشناخته بود.

مأمون در حالي كه به سختي نَفَس مي‏كشيد، دستور داد او را بر بالاي تپه‏اي بلند ببرند تا بتواند به آساني لشكرش را ببيند وقتي به بالاي تپه رسيد، نگاهي به لشكريان خود كرد و گفت: "اي خدايي كه حكومتت هرگز زوال نمي‏پذيرد، رحم كن بر آن كسي كه حكومتش رو به زوال است".

پس از اين سخن، چشمانش را بست و سكوت كرد. او را به بسترش آوردند تا آخرين لحظات عمرش را به راحتي سپري كند. مردي را بر بالين او آوردند تا شهادتين را بر زبان مأمون جاري سازد، اما خليفه از گفتن شهادتين ناتوان بود؛ گويي صداي آن مرد را نمي‏شنيد. هر بار، مرد صدايش را براي تلقين شهادتين بلندتر مي‏كرد، اما مأمون ساكت بود و چيزي نمي‏گفت. پزشك گفت: "اي مرد! فرياد بزن. به خدا سوگند، كه او در اين لحظه بين خدا و غير خدا فرقي قايل نيست." پس از اين سخن، مأمون چشمانش را باز كرد. او به شدت از اين سخن عصباني ده بود، خواست تا از جايش برخيزد و به پزشك حمله كند، امّا نتوانست. او حتي‏ قادر نبود سخني بگويد. و در همين هنگام جان سپرد
+ کتابت شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:4  به قلم جمعی از دوستان  |