|
پیک حق برای قبض روح
|
و سلامی دیگر ...
سلامی نو و پر از تبریک به خاطر
سال نو ... با آرزوی سالی سرشار از زندگی و جاودانگی و مملو از نوآوری و شکوفایی
برای همتون...
خلاصه عید همگی بادا مبارک...
ممنون از همه بچه هایی که دور
کرسی بحث ما نشستن و با حرفای قشنگشون به دوستاشون محبت کردن.
ممنون از سامان با نامه ای که
برامون خواند و محمد نادری با روایت زیبایش، که ما را در چند تجربه و نوع نگاه به مرگ شریک کردند.
همه ما میدونیم که جناب عزرائیل،
یک فرشته است که از طرف خدا مأموریت یافته جان انسانها را بگیرد. والبته
این مأموریت تنها درباره انسانها نیست. جناب ملک الموت جان جنیان و حتی ملائکه و
فرشتگان را هم میگیرد. تا جایی که در تمام گیتی تنها او باقی میماند و خدا ...
در حدیثی از امام صادق علیه
السلام آمده است : همه اهل زمین میمیرند به طوری که احدی در آن زنده نمیماند مگر
ملک الموت و حاملان عرش و حبرائیل و میکائیل. پس عزرائیل آمده در مقابل پروردگار
می ایستد، خداوند در حالی که از همه چیز آگاه است از او میپرسد: چه کسی زنده مانده
است؟
فرشته مقرب خدا میگوید:
پروردگارا !بجز من، حاملان عرش و جبرائیل و میکائیل دیگر کسی زنده نمانده است.
پس هنگامی که جبرائیل و میکائیل
هم میمیرند، خداوند به عزرائیل میفرماید: به حاملان عرش بگو که بمیرند.
همگی آنها نیز میمیرند. سپس
عزرائیل غمگین و ناراحت و سرافکنده در مقابل خداوند می ایستد. خداوند از او
میپرسد: ای عزرائیل دیگر چه کسی زنده مانده است؟
جناب عزرائیل آرام و غمگین پاسخ
میدهد: خداوندا! بجز من کس دیگری باقی نمانده است.
پس آنگاه خداوند ملک الموت را
خطاب قرار داده و به او میگوید:
" ای ملک الموت بمیر!!!
"
پس ملک الموت هم میمیرد.
سپس خداوند بلند مرتبه و بزرگ به
زمین و آسمان میفرماید: کجا هستند آنهایی که ادعا میکردند برای من شریکی هست؟ کجا هستند
آنهایی که با من خدای دیگری قرار میدادند؟
و من اگر جای خدا بودم باز
میپرسیدم کجا هستند آنهایی که گمان می کردند برای همیشه زنده خواهند بود و مرگ
هرگز گریبانشان را نخواهد گرفت؟ و کجا هستند آنهایی که دنیا را جولانگه همیشگی
تاخت و تاز خود می پنداشتند؟
پس اونایی که از عزرائیل
میترسیدن، بهتره دیگه نترسن؛ چون مرگ حقی است که همه دچارش میشوند، حتی جناب
عزرائیل...
در جلد 2 عیون اخبارالرضا صفحه
32 آمده است که رسول خدا (ص) فرمود: هنگامی که روز قیامت می شود، خداوند عزوجل به
ملک الموت می فرماید: ای ملک الموت به عزت و جلال و مقامم سوگند طعم مرگ را به تو
خواهم چشاند، همچنانکه به بنده هایم چشاندم.
حالا میخواهیم سال نو را به
مأمور مرگمان که خودش نیز محکوم به مرگ است تبریک بگوییم!!!
به نظر شما چگونه باید به پیک
مرگمان تبریک بگوییم؟؟؟
با چه جمله ای؟ یا با چه هدیه
ای؟
مطمئن باش نظر تو برای همه
دوستانت مهم و جالب توجه خواهد بود.
ما را از ایده های جذابت محروم
نکن و بهره مند ساز!!!!
حضرت داود(ع) از پيامبران بزرگ بود. از امام باقر(ع) نقل شده جواني بدقيافه مدتي طولاني، هر روز نزد داود(ع) ميآمد و در مجلس او مينشست، و نشستن او در حضور داود(ع) هم به طول ميكشيد و هم سكوت ميكرد، و مدت طولاني، سخن نميگفت: روزي عزرائيل(ع) به مجلس داود(ع) آمد. داود(ع) ديد عزرائيل با نظر تند به آن جوان مينگرد. به عزرائيل فرمود: چرا به اين جوان با نظر دقيق و تند مينگري؟! عزرائيل عرض كرد: از طرف خدا مأمور قبض روح اين جوان هستم، و بعد از هفت روز، اين جوان را در همين مكان قبض روح ميكنم.
وقتي داود(ع) اين موضوع را شنيد، دلش به
حال آن جوان سوخت، به او فرمود: اي جوان، آيا زن داري؟.
او گفت نه.
داود(ع) براي يكي از بزرگان بنياسرائيل ـ
كه داراي دختر بود ـ نامهاي نوشت و در آن نامه سفارش كرد كه دخترت را به عقد
ازدواج اين جوان درآور، سپس نامه را به آن جوان داد و مخارج ازدواج را نيز به او
پرداخت و فرمود برو بعد از هفت روز (يعني روز هشتم) به اينجا بيا.
جوان رفت و ازدواج كرد و پس از هفت روز به
منزل داود(ع) آمد، داود(ع) پرسيد: آيا در اين چند روز به تو خوش گذشت؟.
جوان عرض كرد: آري، هرگز اينگونه از نعمت
الهي بهرهمند نشده بودم آن روز كه بنا بود عزرائيل به منزل داود(ع) براي قبض روح
آن جوان بيايد، نيامد، داود(ع) به او گفت برو بعد از هفت روز به اينجا بيا، او رفت
و بعد از هفت روز آمد، و روز هشتم در منزل داود(ع) بود، ولي باز عزرائيل نيامد، و
او به خانهاش رفت و هشت بار اين آمد و شد تكرار شد، در هشتمين بار، عزرائيل به
خانه داود(ع) آمد، در حاليكه آن جوان در محضر داود(ع) بود.
داود(ع) از عزرائيل پرسيد " چرا به
وعده عمل نكردي، و چندين هفت روز گذشت و به اينجا نيامدي؟! ".
عزرائيل گفت: اي داود! خداوند بهخاطر
رحم و دلسوزي تو نسبت به اين جوان، به وي ترحم كرد، و سي سال ديگر بر عمر او افزود.
(بحارالانوار، ج 4، ص 11)
يكي از علماي رباني نقل ميكرد: در ايام تحصیل دوستي داشتم كه ساعتي داشت و بسيار آن را دوست ميداشت، همواره در ياد آن بود كه گم نشود و آسيبي به آن نرسد. او بيمار شد و بر اثر بيماري آنچنان حالش بد شد كه حالت احتضار و جان دادن پيدا كرد، در اين ميان يكي از علما در آنجا حاضر بود و او را تلقين ميداد و ميگفت: بگو لا الهُ الا الله، او در جواب ميگفت: «نشكن نميگويم».
نقل شده است كه شخص صالحي از علماي نجف مريض شد، وقتي به عيادتش رفتند در حال جان دادن بود، ازاينرو، شهادتين را به وي تلقين كردند. در جواب گفت: اين اول كلام است كه بايد ثابت شود (آيا صحيح است يا خير، لذا در گفتن آن از روي اعتقاد شك و ترديد نمود)، در مرتبه دوم و سوم كه به او تلقين كردند، صورت خود را برگردانيد، باعث تعجب حاضرين شد. از قضا بعد از چندي بهبودي و سلامت خود را باز يافت. لذا نزد او آمده و علت اعراض و نگفتن شهادتين را پرسيدند. گفت: من مبلغ پنج تومان به كسي قرض داده بودم و سند آن را در ميان اين صندوقچه گذاشتم، هر وقت به من ميگفتيد شهادتين بگو، ميديدم مرد محاسن سفيدي در كنار صندوقچه ايستاده و ميگويد: اگر اين كلمه را بگويي سند (طلب پولت) را بيرون ميآورم و آتش ميزنم. من براي اينكه سند را آتش نزند كلمه شهادتين را به زبان جاري نميكردم تا اينكه خداوند به من تفضّل نمود و حالم بهتر شد. فوراً دستور دادم كه سند را پاره كردند كه دلم متوجه به آن نباشد، تا شيطان به واسطه آن سند مرا از شهادتين مانع نگردد. (و به وسيله اين دلبستگي به شك و شرك و كفر، ايمان و اعتقادم را نابود نكند و مرا به هلاكت نرساند).
(داستان و راستان، ج 5، ص 119، داستان 62)
روزي دوستان يحيي بن معاذ، از هر دري سخني ميگفتند و يحيي، ميشنيد و هيچ نميگفت. يكي از آن ميان گفت: دنيا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است، به جوي نيرزد.
آن يكي ميگفت خوش بودي جهان گر نبودي پاي مرگاندر ميان
يحيي به سخن آمد و گفت: خطا گفتيد. اگر مرگ نبود، دنيا به هيچ نميارزيد. گفتند: چرا؟ گفت: مرگ، پلي است كه دوست را به دوست ميرساند.كسي خواهد كه تا ابد در فراق باشد و روي دوست نبيند؟ حسرت مردگان آن نيست كه مردهاند؛ حسرتشان آن است كه زاد با خود نياوردهاند. مرگ، تو را از چاهي، به صحرا مياندازد و از تنگنايي به فراخي. آغاز است، نه پايان ؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام.
(حكايت پارسايان).
روایت است كه ابراهيم(ع) گفت: ملك الموت را كه: «ميخواهم تا تو را در آن صورت كه جان گناهكاران فرا ستاني ببينم.» گفت: طاقت نداري. گفت: چاره نيست. خويشتن را در آن صورت به وي نمود؛ شخصي ديد سياه و گنده و مويها برخاسته و جامه سياه پوشيده و دود و آتش از بيني و دهان وي بيرون ميآمد. ابراهيم(ع) بيفتاد و از هوش بشد. چون با عقل آمد، ملك الموت با صورت خويش شده بود. گفت: «يا ملك الموت! اگر عاصي بيش از صورت تو نخواهد ديد بسنده است».
و بِدان كه مطيعان از اين هول رسته باشند كه وي را بر نيكوتر صورتي ببينند، چنانكه اگر هيچ كس هيچ راحت نخواهد ديد مگر جمال و صورت وي، كفايت بود.
حضرت هود(ع) در زمان پادشاهي شداد بود و پيوسته او را دعوت به ايمان مي¬کرد. روزي شداد گفت: اگر من ايمان بياورم، خداوند به من چه خواهد داد؟ هود گفت: جايگاه تو را در بهشت برين قرار مي¬دهد و زندگاني جاويد به تو خواهد داد. شداد اوصاف بهشت را از هود پرسيد. آن حضرت شمهاي از خصوصيات بهشت برايش بيان نمود. شداد گفت: اينکه چيزي نيست، من خود مي¬توانم بهشتي بهتر از آنچه تو گفتي تهيه نمايم.
از اين¬رو درصدد ساختمان شهري برآمد که شبيه بهشت برين باشد. يک نفر پيش ضحاک تازي که خواهرزاده او بود فرستاد و در آن زمان ضحاک بر مملکت جمشيد (ايران) حکومت مي¬کرد و از او خواست هر چه طلا و نقره مي¬تواند فراهم سازد ضحاک بنا به دستور شداد هر چه توانست زر و زيور تهيه نمود و به شام فرستاد. شداد به اطراف مملکت خويش نيز اشخاصي فرستاد و در تهيه طلا و نقره و جواهر و مشک و عنبر جديت فراوان نمود و استادان و مهندسين ماهر براي ساختمان شهر بهشتي آماده کرد و در اطراف شام محلي را که از نظر آب و هوا بي¬مانند بود، انتخاب نمود. ديوار آن شهر را دستور داد با بهترين اسلوب بسازند و در ميان آن قصري از طلا و نقره به وجود آوردند و ديوارهاي آن را به جواهر و گوهرهاي گران¬قيمت بيارايند و در کف جوي¬هاي روان آن شهر به جاي ريگ و سنگ¬ريزه جواهر بريزند و درختهايي از طلا ساختند که بر شاخه¬هاي آنها مشک و عنبر آويخته بود و هروقت باد مي¬وزيد بوي خوشي از آن درخت¬ها منتشر مي¬شد.
گفتهاند دوازده هزار کنگره از طلا که به ياقوت و گوهرها آراسته بود بر گرد قصر او ساختند و پانصد سرهنگ داشت که براي هر يک فراخور مقامش در اطراف قصر کوشک بلند مناسب با آن قصر تهيه نمودند، در بهشت مصنوعي خود جاي داد و از هر نظر وسائل استراحت و عيش را فراهم کرد. در مدت پانصد سال هر چه سيم و زر و قدرت بود براي ايجاد آن شهر به¬کار برده شد تا اينکه به شداد خبر دادند آن بهشت که دستور داده بوديد آماده گرديد.
شداد در «حضر موت» به سر ميبرد. پس از اطلاع با لشگري فراوان براي ديدن آن شهر حرکت کرد. چون به يک منزلي شهر رسيد، آهويي به چشمش خورد که پاهايش از نقره و شاخه¬هايش از طلا بود، از ديدن چنين آهويي در شگفت شد و اسب از پي او بتاخت تا از لشگر خود جدا گرديد.
ناگاه در ميان بيابان سواري مهيب و وحشت¬آور پيش او آمد و گفت: اي شداد خيال کردي با اين عمارت که ساختي از مرگ محفوظ مي¬ماني؟ از اين سخن لرزه بر تن شداد افتاد. گفت تو کيستي ؟ جواب داد من ملک-الموتم. پرسيد: به من چه کار داري و در اين بيابان چرا مزاحم من شدهاي؟ عزرائيل گفت: براي گرفتن جان تو آمدهام. شداد التماس کرد که مهلت بده يک بار باغ و بستان خود را ببينم آن¬گاه هر چه ميخواهي بکن. عزرائيل گفت: به من اين اجازه را ندادهاند و در آن¬حال شداد از اسب در غلطيد و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگر او با بلايي آسماني از ميان رفتند و آرزوي ديدار بهشت را به گورستان برد.
روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنيم
بيماري، بارها به سراغش آمده بود و عرصه را بر او تنگ كرده بود. گويي، اين درد نميخواست او را رها كند. ميخواست به گونهاي از اين بيماري فرار كند، بيآنكه فكر مرگ به خاطرش خطور و فرشته مرگ را ملاقات كند. امّا تا بدان لحظه، اذن قبض روحش به ملك مقرّب (عزراييل) نرسيده بود. تا اينكه، ملك مقرب اين اذن را از سوي پروردگار دريافت ميكند. و غافلگيرانه از راه ميرسد. بيمار به عزراييل اعتراض و از اين بيخبري شكايت ميكند. او به عزراييل ميگويد: "من تصور ميكردم كه آمدنت را خبر ميدهي تا ما خود را براي اين سفر مهم و خطير آماده و مهيا كنيم.
عزراييل به او پاسخ ميدهد: "اي بنده بيخبر! ما نزديك بودن مرگت را به تو خبر داديم و چه بسيار رسولان و پيامبران فرستاده شدند تا مرگ را به بندگان هشدار دهند، امّا تو از همه نشانهها، با بياعتنايي گذشتي. در خواب غفلت فرو رفتي و وجود مرگ را (كه مرحله تازهاي از زندگي است) از ياد بردي. تو گوشهايت را به روي زنگ خطرهايي كه برايت به صدا در ميآمد كه همان دردها و رنجها بود، بستي. من آخرين پيك هستم كه تو آن را غافلگيرانه ميداني. فرصت تمام است، پس چه خوش است لحظهاي كه دعوت پروردگارت را با طيب خاطر اجابت كني." بيمار بيدست و پا ميشود و شروع به تلاش براي زندگي دوباره ميكند، امّا ثمربخش واقع نميشود. عزراييل مأموريت خود را انجام ميدهد تا عذري در پيشگاه خدا نداشته باشد. او بيمار را قبض روح ميكند. صداي شيون و زاري بلند ميشود، اما فايدهاي ندارد. ملك الموت صدا ميزند: "چرا بيهوده فرياد ميكنيد و اشك ميريزيد؟ به خدا سوگند كه پيمانه عمر اين انسان به پايان رسيده بود. او به دعوت پروردگارش لبيك گفت. شما به حال خود گريه كنيد، زيرا بار ديگر من به ميان يكي ديگر از شما خواهم آمد، تا زماني كه هيچ يك از شما باقي نمانيد.
"چگونه ممكن است كه
ملك الموت، جان هزاران انسان را كه مرگشان فرا رسيده باشد، در اثر زلزله، سيل و...
يكجا بگيرد و در يك لحظه همه را قبض روح كند؟ او كه يك نفر بيشتر نيست"!
اين سئوالي بود كه ذهن
يكي از ياران امام صادقعليه السلام را به خود مشغول كرده و در پي پاسخ آن بود.
پيش از آنكه نزد امام
صادقعليه السلام برود، با يكي از شاگردان امامعليه السلام روبهرو شد و مقصد خود
را بيان كرد و پرسش خود را با او مطرح كرد.
او در پاسخ گفت:
"ملكالموت عده بيشماري اعوان و انصار دارد كه با قوه و اراده او به قبض روح
هزاران انسان در يك لحظه مشغولند. همچنين، فرشته، موجود مادي نيست كه با مشغول
شدن براي گرفتن جان كسي، از كس ديگر باز ماند. اگر بخواهيم چگو گي قبض روح ملك
الموت را از هزاران انسان، در آن واحد در قالب تمثيل بيان كنيم، ذكر اين حديث از
امام صادقعليه السلام بسيار راه گشاست؛ امام صادقعليه السلام فرمود: به ملك
الموت گفته شد چگونه ارواح را قبض روح ميكني، در حالي كه بعضي از آنها در همان
لحظه در مشرق هستند و برخي در مغرب؟
گفت: آنها را ميخوانم،
آنگاه دعوت مرا اجابت ميكنند. تمام دنيا نزد من مانند يك كاسه در نزدِ يكي از
شماست. از هر كجايش بخواهيد تناول كنيد، در دسترس شماست. دنيا نزد من مانند يك سكه
در كف يكي از شماست. هر طور كه بخواهيد آن را ميچرخانيد.
مردِ مسلمان، وقتي اين
مطالب را از زبان شاگرد امام صادقعليه السلام شنيد، قانع شد و از او تشكر كرد،
امّا به راه خود براي ديدار امام صادقعليه السلام ادامه داد و با امامعليه
السلام ديدار كرد. آن روز احساس كرد روز خوبي را پشت سر گذاشته است و خشنود به
خانه بازگشت.
صداي ناله و شيون از آن خانه شنيده ميشد. مردمي كه از آنجا عبور ميكردند، درمييافتند كه اهل آن خانه بسيار ناراحت هستند. عدهاي نيز در خانه جمع شده بودند و براي مرد مسلمان، قرآن تلاوت ميكردند و براي آمرزش وي، به درگاه خداوند دست دعا دراز كرده بودند. بهراستي آيا اين مرد بيمار بود كه اطرافيانش تا اين حد نگران او بودند و يا اينكه مشكل ديگري برايش پيش آمده بود؟
آن مرد در حالت احتضار بود و با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد. بستر او را رو به قبله گذاشته بودند. خويشان او هر چهقدر تلاش كردند كه او عبارت "لا اله الاّ اللَّه" را بر زبان بياورد، موفق نشدند. اين مسأله براي آنان سخت نگران كننده بود، زيرا آن مرد، مسلماني بود كه كارهاي نيك فراوان انجام داده بود. حال برايشان باور كردني نبود كه ببينند چنين شخصي قادر نيست نام خدا را بر زبان بياورد و كافر از دنيا برود. یکی از اطرافيان گفت: "بهتر است رسول خداصلي الله عليه وآله را بر بالين او بياوريم." سراسيمه خود را به خانه پيامبرصلي الله عليه و آله رساندند. مدتي بعد، آن حضرت كنار بستر مرد حاضر شد. پيامبرصلي الله عليه وآله از او خواست عبارت "لا اله الا اللّه" را بگويد، امّا مرد قادر نبود زبانش را در دهان حركت دهد و كلمات را بريده ميگفت. پيامبرصلي الله عليه وآله با دقت به مرد نگاه كرد و پس از مدتي فرمود: "چه ميبيني؟" مرد گفت: "دو نفر سياه چهره وحشتناك ميبينم كه وارد شدهاند و ميخواهند جانم را بگيرند. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: "مادر اين مرد كجاست؟ او از دستش ناراضي است. رضايت مادر لازم است تا او بتواند كلمه توحيد را بر زبان بياورد." مادرش آوردند. مادرش را آوردند. پيامبرصلي الله عليه وآله به سختي توانست مادر را راضي كند. در همين حال رسول خداصلي الله عليه وآله رو به مرد كرد و فرمود: بگو "لا اله الا اللَّه" اينبار، او توانست كلمه توحيد را بگويد. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: "بگو اي خداوندي كه كم را ميپذيري و عصيان و گناه بسيار را ميبخشي، عبادت كم را از من قبول كن و گناه بسيار مرا عفو كن. تويي بخشنده و آمرزنده." او تمامي اين سخنان را به راحتي بر زبان آورد.
پس از آنكه كلمات را تكرار كرد، پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: "حال چه ميبيني؟"
- آن دو سياه روي دور شدند و اكنون، دو نفر به من نزديك شدند كه چهرهاي زيبا و نوراني دارند. آنان ميخواهند جانم را بگيرند."
و همان لحظه از دنيا رفت.
از پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله شنيده بود كه لحظات جان كندن، لحظات سخت و پر از رنجي است. نميخواست، زياد به آن لحظات بينديشد و روحش را آزرده سازد، امّا تلاش او در محو اين خيالات بينتيجه بود؛ بهويژه آنكه همان روز، جان كندن يكي از نزديكانش را مشاهده كرده و آه و فغان و نالههاي جانسوز او را به چشم ديده بود. نميتوانست از كنار اين صحنهها و خيالات، به راحتي بگذرد و شب، به راحتي سر به بالين بگذارد. به سختي، ساعتي خواب، ديدگان او را فرو بست؛ امّا كابوس به سراغش آمد. در خواب ديد كه بدن او را تكه تكه ميبرند و او از شدت درد به خود مينالد و گريه ميكند. از خواب پريد، امّا ديگر نتوانست بخوابد و تا صبح بيدار بود. تصميم گرفت هنگام روز، نزد امام صادقعليه السلام برود تا با سخنان او كمي آرام بگيرد.
صبح زود، نزد امام صادقعليه السلام رفت و گفت: "شنيدهام كه ميگويند، سكرات مرگ سختتر از كنده شدن گوشت از بدن و از نظر سنگيني، بسي دردناكتر از گرديدن سنگ آسياب در حدقههاي چشم است".
حضرت، سري تكان داد و فرمود: "آري! اين ماجرا بر سر بعضي از كافران و فاجران ميآيد. آيا نميبيني حالت بعضي از آنها را به هنگام مرگ و جان كندنشان كه چهطور دچار اين شدايد هستند؟ و اين را بدانيد كه اين عذاب، عذابي است كه از عذاب دنیا شديدتر است، نه از عذاب قيامت".
مرد مسلمان گفت: "سئوال ديگري نيز دارم چگونه گاهي كافري را در حال مرگ ميبينيم كه جان كندن برايش آسان است و در اين حال، ميخندد و سخن ميگويد و بعضي از مؤمنان نيز اينگونهاند، اما بعضي از مؤمنان، در حين مرگ دچار شدايد و سَكَرات مرگ ميگردند؟"
امامعليه السلام حرف او را تأييد كرد و فرمود: "علت راحتي مؤمن به هنگام مرگ، اين است كه او مؤمني است پاك و سبكبال كه از همين لحظه، ثواب اعمال نيك خود را دريافت ميكند. مؤمناني هستند كه به علت گناه، دچار سكرات و شدايد جان دادن ميشوند و همين سختي، آنها را از گناه پاك ميكند. براي دريافت ثواب اعمالشان پاك و پاكيزه ميگردند؛ امّا علت سهولت و آساني جان سپردن كافر اين است كه او در دنيا كارهاي خوبي انجام داده و خداوند هم به عنوان پاداش آن كارها، عذاب جان كندن را از او برداشته است تا براي دريافت عذابهاي بعدي عذري نداشته باشد و امّا كافري كه در حين مرگ دچار سكرات ميگردد، آن كافري است كه پس از دريافت پاداش خوبيهاي خود در دنيا، عذاب او از همان لحظه جانسپاري آغاز ميشود. اين بدان دليل است كه خداوند، عادل است و به هيچ وجه ستم روا نميدارد
مرهمي آوردند و بر چشم پر از درد او گذاشتند. شايد از دردش كاسته شود و آه و نالهاش فروكش نمايد، امّا فايدهاي نداشت. او مقاومتر از اين بود كه با هر دردي بنالد و جزع و فزع نمايد، امّا اين، با ديگر دردها متفاوت بود و قابل تحمل نيز نبود.
اين خبر به گوش رسول خداصلي الله عليه وآله رسيد. از ديگر كارهايش دست كشيد و خود را به بالين بيمار رساند. عليعليه السلام تا چشمش به پيامبرصلي الله عليه وآله افتاد، از جا برخاست و به احترام رسول خداصلي الله عليه وآله، نشست و سلام كرد. پيامبرصلي الله عليه وآله نيز به او پاسخ داد و فرمود: "علي جان! چه شده؟ ميبينم چشمهايت را بستهاي، آيا از درد بيتابي ميكني؟"
- آري، يا رسول اللَّه، در عمرم، هرگز به چنين دردي گرفتار نشده بودم."
پيامبرصلي الله عليه وآله خواست مرهم ابدي بر دل و جان عليعليه السلام بگذارد و درد او را تنها با يك سخن تسكين دهد. دست بر شانه علي گذاشت و فرمود: "علي جان! بدان ملك الموت، هنگامي كه براي قبض روح كافر ميآيد، همراهش ميلهاي گداخته از آتش است كه به وسيله آن قبض روحش مينمايد و (اين درد به قدري شديد است كه) جهنم به فغان ميآيد".
عليعليه السلام تا اين سخن را شنيد، متأثر شد و ناگهان از جا برخاست و به پيامبرصلي الله عليه وآله عرض كرد: "يا رسول اللَّهصلي الله عليه وآله، بار ديگر سخنتان را تكرار كنيد، (چه خبر دهشتناكي) من با شنيدن اين خبر دردم را فراموش كردم".
آن حضرت، نتوانست نگراني خود را پنهان كند و از پيامبرصلي الله عليه وآله پرسيد: "آيا از مسلمانان، كسي به چنين عذابي گرفتار ميشود؟"
پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله سرش را پايين آورد و با ناراحتي فرمود:
آري! حاكم ستمگر، كسي كه به ستم، مال يتيم را بخورد و كسي كه شهادت دروغ بدهد
خستگي و تشنگي، مأمون و لشكريانش را بيتاب كرده بود. آنان از ميدان جنگ باز ميگشتند و ديگر توان رفتن نداشتند. امّا ناگهان كسي از ميان لشكريان فرياد زد: "آب، آب" مأمون با اسب تاخت و خود را به چشمه آبي كه در ميان شكاف كوهي بود، رساند. آب چشمه زلال و گوارا بود. مأمون مقداري از آن آب نوشيد و لشكريان نيز از آب چشمه نوشيدند، ناگهان ماهي بزرگي روي آب آمد. مأمون دستور داد كه ماهي را بگيرند و براي او كباب كنند. خواسته او انجام شد ماهي را نزدش آوردند. آن ماهي تكاني خورد و مقداري آب بر سر و سينه مأمون پاشيد. مأمون گفت: "همين الان آن را كباب كنيد و برايم بياوريد".
امّا هنوز آن ماهي كباب نشده بود كه لرزهاي بر اندام خليفه افتاد، به طوري كه قادر نبود حركت كند. براي رفع سرما، به سرعت اطرافيان او را با جامههاي زياد پوشانده و گرم كردند، امّا بيفايده بود. مأمون از شدت سرما فرياد ميكشيد. آتشي برافروختند، ولي بيتأثير بود. ماهي آماده شد، نزد او آوردند. امّا قادر به خوردنش نبود. اطرافيانش سراسيمه، پزشك مخصوص خليفه را بر بالينش آوردند تا علت لرزش را بيابد و او را درمان كند امّا از دست او نيز كاري ساخته نبود، زيرا بيماري برايش ناشناخته بود.
مأمون در حالي كه به سختي نَفَس ميكشيد، دستور داد او را بر بالاي تپهاي بلند ببرند تا بتواند به آساني لشكرش را ببيند وقتي به بالاي تپه رسيد، نگاهي به لشكريان خود كرد و گفت: "اي خدايي كه حكومتت هرگز زوال نميپذيرد، رحم كن بر آن كسي كه حكومتش رو به زوال است".